سيد احمد تمجيد السلطان تفرشي حسينى

19

روزنامه اخبار مشروطيت و انقلاب ايران ( فارسى )

مىبرى . گفت قدرى متفكر شد و ازين انكشاف سر پريشان خاطر « 1 » گشت . بعد گفت شما آقاى منيد و ولىنعمت هستيد ، ولى شما را به خدا و به كى به كى قسم مىدهم كه به كسى اظهار نفرماييد و من هم متعهد شدم كه مخفى بدارم . ظهر به من گفت من سه هزار به كى مقروضم و يك امشب مهمان شما بيشتر نيستم . اگر رفتم قرضم را ادا نماييد . بارى شب شد . به عادت همه شب برخاست و مشغول نماز شد و من قدرى جلو رفته نزديك او در پاى ديوار نشسته كه ببينم چه مىكند و چه مىگويد . بعد از چند شبانه‌روز نماز گريهء زيادى كرد و عرض [ كرد ] خدا تا به حال كسى از حال من مخبر نبود . من مىدانستم و تو ! حالا سه تا شديم . ديگر مرگ از براى من فرض است . بالاخره از همين مقوله گفت و گريه مىكرد تا اينكه قديفه را اذان صبح روى خود كشيد و خوابيد و من هم خوابيدم ، و پيش خود مىگفتم اين ازين ولايت خواهد رفت . ديدم كه خوابيد . راحت شدم و من هم خوابيدم . بعد از آفتاب كه بيدار شدم و حسين را خواستم ، هرچه صدا كردند بيدار نشد . بعد كه رفتيم بالا ، ديديم به همان قسم كه خوابيد و قديفه را روى خود كشيد مرده است و دنيا را وداع گفته . [ 20 ] شخص شهريارى « 2 » - نقل مىكرد كه لكلكى كه معرب آن لقلق و در عوام به حاجى لكلك مشهورست در بام خانهء همسايهء ما منزل نمود و آشيانه‌اى بنا كرد و تخم گذاشت . آن شخص همسايه يكى دو تا تخم او را دزديد و در عوض تخم زاغ كه كلاغ باشد گذاشت . تا مدت بيرون آمدن بچه لكلك شد و بيرون آمد . لكلك نر ديد كه يكى دو تا از بچه‌ها همجنس خود نيست . روزى فريادكنان پرواز نمود و رفت و عصر تعداد زيادى لكلك آمدند و در آشيانهء او رفته و بچهء غيرجنس خود را ديده . بالاخره لكلك ماده و بچهء غيرجنس خود را كشتند و به زير انداختند و مراجعت نمودند و لكلك نر هم رفت كه ديگر به آن آشيانه نيامد و بعد از دو يا سه روز اين واقعه آن شخص سارق بيضهء لكلك هم مرد . [ 21 ]

--> ( 1 ) . اصل : خواطر . ( 2 ) . يعنى از شهريار نزديك طهران .